جوانانکودک

با والدینی که بیش از حد کنترلتان می کنند چگونه کنار بیایید؟

در بین همه ی نوجوانان این حس وجود دارد که پدر و مادرشان بیش از حد آن ها را کنترل می کنند که یا به آن ها اجازه ی انجام هیچ کاری را نداده یا در شخصی ترین مسائلشان وارد می شوند. گاهی واقعا این مسئله توسط بچه ها اغراق شده و حسی کاذب دارند و گاهی هم واقعا والدین به این دلیل که ارزش ها و اعتقادات و دنیای آن ها با خودشان فرق دارد بیش از حد روی بچه ها تمرکز کرده و به قول امروزی ها گیر می دهند. البته بچه ها همیشه باید از طرف والدین کنترل شوند زیرا کودکان به کمک والدین و با تربیت آنها باید رشد کرده و به کمال برسند. اشتباهاتشان را شناخته و راه درست را به کمک والدین تشخیص دهند و در نهایت فرزندی صالح شوند. اما گاهی والدین به جای حفاظت از بچه ها، با کنترل بیش از حد و افراط در وظایفشان به بچه ها آسیب می زنند.

اگر چنین والدینی دارید مطالب زیر به شما کمک می کند راحتتر با این مسئله کنار بیایید.

خودتان را توانمند سازید.

1- رفتارهای کنترل گرایانه را بشناسید.

گاهی والدین بچه ها را مدیریت کرده و این اصلا به معنای کنترل بچه ها نیست. افرادی که دیگران را کنترل کرده از تاکتیک های خاصی استفاده می کنند.

یعنی:

– رفتارها، ظاهر، انتخاب ها و چیزهای بی اهمیتی مانند این را انتقاد می کنند یا تهدیدهای الکی به کار می گیرند. به شما اجازه نمی دهند با دوستان یا افراد فامیل و خانواده رفت و آمد کنید.

– علاقه ی مشروطی به شما دارند و مثلا می گویند من بچه ای دوست دارم که فلان جور باشد.

– در حریم خصوصی مثل کیف، جیب، اتاق، گوشی و غیره جاسوسی می کنند.

– با گناهکار کردنتان شما را وادار به انجام کار خاصی می کنند. مثلا می گویند من زحمت بسیاری کشیدم تا شما را به دنیا بیاورم و شما نمی توانی کاری به این سادگی را برایم انجام دهی.

– با به رخ کشیدن اشتباهات گذشته و سرزنشتان شما را وادار به کاری می کنند.

این رفتارها کنترل بیش از حد والدین را نشان می دهند. اگر چنین چیزهایی دیدید به دنبال چاره ای باشید. رفتارهایی غیر از این از طرف والدین شاید برایتان ناخوشایند باشد اما در واقع بدین معناست که والدین در حال تربیت و مدیریت شما هستند. پس خود را ناراحت نکنید.

1 برخورد فرزندان با والدین

2- مسئولیت پذیر باشید.

حتی اگر والدین کنترلتان می کند، شما در مورد این که چگونه به آن ها پاسخ دهید مسئولید. این شما هستید که تصمیم میگیرید آیا با شما و نظر شما همراه شده یا تسلیمتان شوند. شما مسئولید که آیا از کوره در بروید یا با احترام برخورد کنید. هر چه بتوانید در زمان هایی که گیر میدهند و قصد کنترلتان را دارند با احترام به آن ها پاسخ داده، از کوره در نروید و اوضاع را وخیم تر نکنید، بیشتر می توانید آن ها را با خودتان هم نظر کرده و موفق شوید.

3- رفتارهایی هدفمند از خود نشان دهید.

به هیچ وجه ممکن نیست که با یک رفتار و عملکردی سریع کنترل والدین را به طور کلی از بین ببرید. پس هر روز با خود بگویید که والدین من بیش از حد به من گیر داده و نمی توانم کاری بکنم پس بهتر است با آن ها درگیر نشده و در کنار این رفتارشان برای رسیدن به هدفم طرح و نقشه ای بریزم. اعتماد به نفس خود را تقویت کرده و با اعتماد به نفسی هر چه تمام تر تحقق اهدافتان را رقم بزنید.

4- بپذیرید که نمی توانید والدین را تغییر دهید.

همانطور که والدینتان نمی توانند تفکرات و احساسات شما را کنترل کنند، شما هم نمی توانید عقاید، احساسات و تفکرات آن ها را تغییر دهید. شما می توانید نوع پاسخی که به آن ها می دهید را تغییر داده و شاهد باشید که رفتار آن ها با شما نیز تغییر می کند. مجبور کردن آن ها برای تغییر مثل کنترل آن ها در شماست و فقط اوضاع را بدتر کرده و اوقات تلخی به وجود می آورد. پس این رفتار را کنار بگذارید.

2 برخورد فرزندان با والدین

روابطتان را تحکیم کنید.

1- گذشته را فراموش کنید بیشتر با پدر و مادر حرف زده و بیشتر در کنارشان باشید.

اگر رفتاری با شما داشته اند که ناراحتتان کرده فراموش کنید و سراغشان بروید و با آن ها صحبت کنید و با صحبت مشکل خود را حل کنید. رو راست بوده و حرف دلتان و انتظاراتتان را به آن ها بگویید و به جای کناره گیری و دور شدن و بدتر کردن روابط با نزدیک شدن به آن ها مسئله را حل کنید. اگر نمی توانید مستقیما با آن ها صحبت کنید بیرون رفته و با پیامک یا نوشتن نامه با آن ها صحبت کنید.

3 برخورد فرزندان با والدین

2- مرزها را مشخص کنید.

وقتی با صحبت با والدینتان قصد حل کردن مشکل را دارید با آن ها مرزهایی را برای خودتان مشخص کرده و به آن ها بگویید که در چه تصمیم گیری هایی مثل رنگ لباس، چیدمان اتاق، انتخاب رشته و غیره خودتان باید تصمیم گیری کرده خواهش کنید آن ها از این مرز عبور نکنند. مشورت لازم است اما تحمیل نظر از سوی والدین ناخوشایند است. در مورد خودتان نیز همین طور، به مرزهای والدینتان وارد نشده و در تصمیماتی که به شما مربوط نیست سعی نکنید افکار و اعتقاداتتان را تحمیل کنید.

3- برای مرزها احترام قائل بوده و قانون شکنی نکنید.

اگر واقعا مایلید مشکل حل شده و با پدر مادرتان بحثی نداشته باشید هیچ گاه از مرزها عبور نکرده و برای آن ها احترام قائل باشید حتی اگر گاهی به نفعتان نباشد.

اگر والدین هم مرزها را شکستند عصبانی نشده و با زبانی طنز آمیز آن ها را متوجه کنید.

همچنین والدین باید مواظب بوده و فرزندان خود را بیش از حد کنترل نکنند. برای اطلاع بیشتر درباره ی کنترل بیش از حد والدین به لینک زیر مراجعه کنید.

>>> چگونه والدین هلیکوپتری نباشیم <<<

🌟5-4-3-2-1🌟 به این مطلب چه امتیازی می‌دهید؟
[تعداد: 15   میانگین: 3.9/5]

hashie-fantricks

فقط با آموزش و یادگیری می تونیم آینده رو بسازیم.

پس اگه مطلب مفیدی در رابطه با این مقاله دارید، حتما در قسمت نظرات با دوستان خودتون در میون بذارید.

hashie-fantricks-2
منبع
wikihow
برچسب ها

دیدگاه 35

  1. ی مادر کنترل گر منو تا مرز خودکشی برده، 28سالمه، افسردم، داغون، بی اعتمادبنفس ، گوشه گیر. الانم فقط و فقط دنبال اینم ک رفتارای غلطشو ب روش بیارمو انتقام بگیرم……

    1. سلام دوست عزیز. من هم شرایط مشابه شما رو دارم. تمام تلاشم توانمتد تر شدنه. تا حدی که کنترل های پدر و مادرم روم تاثیری نذاره و بتونم راحت تر به اهدافم برسم. متاسفانه حتی ازدواجم رو هم سعی دارن کنترل کنن و این مساله شدیدا نگرانم کرده. افزایش آگاهی یک راه مناسب می‌تونه باشه.

      1. منم درد هام مثل شما مادرم دانشگاه میره ویه عالمه درس داره منم برای اینکه مزاحمش نشه نه کاری میکنم نه حرف می زنم بعد وقتی یه چیزی رو اشتباه میکنه یا یه اتفاق دیگه ای می افته اگر من نزدیک اون باشم سریعدمی ندازه گردن من بعد از ۱۲ سال یه تخت و به کمد خرید و هر سال برام تولد نی گیره و فکر می کنه همه چیز یعنی تولد همش هم غر میزنه منم یه چیزی می گم سریع شکاک میشه اخه چرااااا؟
        خدایا توروخدا کمک کنید چی کار کنم

    2. من‌یکی از دوستام اینجوریه و واقعا تحت فشاره و افسرده شده موندم‌چیکاد کنم‌از طرفی هم‌مشکل قلبی داره ولی از سر لجم ک شده به خانوادش نمیگه حتی انگار بدش نمیاد ی بلایی سرش بیاد خیلی میترسم‌

    3. من بدبخت فقط ۱۳ سالمه همش مامانم گیر میده
      گوشیمو هک کرده هر کاری مسکنمو میبینه
      دیگه دارم دبوونه میشم
      از بابام خواستم یه گوشی بهتر برام بگیره
      مامانم هی میگه نه
      همش فکر میکنن گوشی یعنی گار زشت
      یعنی بری چیزای بی ادبانه ببینی
      من اصلا اینجوری نیستم
      چند تا بازی دارم با واتساپ و شاد
      توی واتساپ هم فقط شماره مامان و بابام و خاله هام و یکی از همکلاسیام
      به مامانم میگم منم آدمم و حریم خصوصی دارم
      مامانم باز میگه تو پیش ما حریم خصوصی نداری
      انگار داشتن یه زندگی آروم هم شده جرم😪
      فقط گیر میدن😰
      دیگه تا حدی که فکرم همیشه شده چرا من زودتر نمیمیرم
      این زندگی زیر نظر خیلی بده
      چرا من زودتر نمیمیرم😭

  2. 😓😓مامان و بابام هی بهم شک میکنن فکر میکنن من بهشون درمورد هر چیزی دروغ میگم ولی اینطور نیس فکر میکنن دوستای من بدن هر وقت میخوام تنها باشم و اهنگ گوش کنم گیر میدن که بلند شو این کارو کن اون کارو کن هر وقت گوشی بازی میکنم فکر میکنن که الان حتما با یه جنس مخالف سرگرمم 😪✋
    ولی در واقع من اصن اینجوری نیستم هی به هم دیگع میگن که رفته تو گوشی و داره با یه نفر چت میکنه ولی اصن اینطور نیس نمیدونم چیکار کنم 😩نمیدونم دلیل این همه شکاکی چیه

    1. اخیییی عزیزم… به نظرم یبار بشین باهاشون قشنگ صحبت کن. گوشیت هم بهشون نشون بده و بگو وقتی سرت تو گوشی چیکار میکنی… صحبت کردن با ملایمت می تونه بیشتر مشکلات رو حل کنه….

    2. هلیا منم این شکلی ام اصلا مامان بابام اجازه چت بهم نمدن و اگه در مورد یه ادم مشهور حرف بزنم میگن باز رفتی با کی چت کردی خیلی سخته همش بهم مشکوک میشن و کلی تهمت بهم میگن و کلی چیز رو برام ممنوع کردن رمان و بی تی اس و اهنگ و همه اینا تو خونه ما ممنوعه فقط درس میام اب میخورم میگن برو درستو بخون جای ول گشتن هی میگن ما همه چی رو براتون فراهم کردیم و از این حرفا اخه چرا من باید بچه ی چند تا پولدار و ادمای مذهبی باشم که هر روز بهم سرکوفت بزنن

      1. وایی دقیقا منم مث توام همش میگم ادای اینو اونو در میاری یا دوستات بدن دیوونم کردن

  3. منم مامانم رو رفت و آمد هام خیلی حساسه ، هرجا که میرم باید باهام بیاد ، گیرایه چرت میده رو مخه هرچی باهاش بع هر روشی حرف میزنم نمیفهمه ، همش نظراتش و بهم تحمیل میکنه واقعا بریدم😈😈😈😈😢😢

  4. سلام ، من به تازگی وارد 30 سالگی شدم و متاسفانه پدر و مادری دارم به شدت کنترل گر که حتی در کوچکترین مسائلی که مربوط به من باشه دخالت میکنن … همیشه اشتباهات گذشته و تصمیمات غلطم رو به روم میارن و باعث میشن احساس گناه کنم ، واقعا دیگه از سرکوفت هایی که بهم میزنن خسته شدم از تحقیر شدن از اینکه فکر میکنن خودم قدرت تصمیم گیری ندارم و بلد نیستم بدون اونها انتخابی در زندگیم داشته باشم حتی در روابط اجتماعی من دخالت میکنن … متاسفانه بخاطر رفتارهای غلط اونها اعتماد به نفس خیلی پایینی دارم و نتونستم به جایگاهی که دوست دارم برسم حتی از ازدواج میترسم وقتی هم باهاشون صحبت میکنم نه تنها فایده ای نداره بلکه از نظر عصبی بهم میریزم چون اشتباهاتشون رو به هیچ عنوان قبول ندارن حتی توجیه میکنن اونم با یک سری حرف های غیر منطقی ! از اون طرف هم مشکلاتی که در زندگیمون داشتیم رو به رخ میکشن انگار نه انگار که من هم از جانب اون مشکلات آسیب دیدم و سختی ها برای هممون یکسان بوده … کلا از تغییر رفتارشون ناامیدم ، نمیدونم چکار کنم !

  5. بخدا دیگه خسته شدم از این زندگی هی بابامو مامانم گیر میدن ک زود بیا خونه با این نگرد اون کارو کن کجا بودی
    همش تو خونه دعوا مرافه دارم
    آخه خدا چ وضشه خودت درستش کن
    موندم چیکار کنم انقدی خسته شدم ک میخوام خودمو راحت کنم😞

  6. من مامان بابام نمی زارن برم بیرون خسته شدم
    حتا بعضی موقع ها می خوام حرف بزنم میگم خدایا من سوتی ندم دعوام نکنن….. یا چیز های دیگه
    اصلان نمی زارن برم بیرون یا حتا مامانم همیشه نمی زاره برم با دوستام بیرون 😔 همشیه قول میده و بهانه پیدا می کنه که من با دوستام برای چند لحظه نرم بیرون. بعد هم بهم میگن ت چرا خجالتی ت چرا وقتی میری بیرون دست پات رو گم می کنی……
    یا مثلان بابام میگه دوچرخه نرون سرم داد میزنه 😔این افکاراتمم باعث شده کم کم روی داداش کوچیکم اصر بزاره به خدا خسته شدم
    چی کار کنم

  7. سلام لطفا کمکم‌کنید خیلی خسته شدم هر وقت یه جایی میخوام برم مامانم گیر‌میده همش نمیذاره برم‌ بیرون نمیزاره تنها برم جایی همش به دوستام ایراد میگیره میگه دوستات بدن با پسرا حرف میزنن که اصلا اینطور نیست همش میگه جامعه خرابه نمیشه بری بیرون وقتی بخوام برم کافه با دوستام باید دو‌ماه گریه و‌زاری کنم تا بزاره خیلی افسرده شدم همیشه تو‌خودمم‌از‌‌زندگی بریدم‌درسم‌نمیخونم همش به فکره کاری ام‌که بتونم نجات پیدا کنم خیلی افسرده شدم که اصلا نمیخوام برم‌بیرون‌کاری‌کنم فقط‌میخوام‌برم‌بگردم شاد باشم چن بار خواستم باهاش حرف بزنم همش گفته نه تو نمیدونی و…چون خانواده خودشم‌ اینطوری بوده چن بار خواستم‌از‌خونه‌فرار‌کنم که بفهمه حالمو ولی جرعتشو‌ نداشتم

    1. سلام خواستم بگم من شرایطی که میگی از خونه نمیزارن برم بیرون رو قبلا داشتم نمیدونم برا شماهم موثر باشه یا نه ولی من وقتی یه کلاس هامو بیرون از شهرمون(البته حدودا ۳ یا۴ سال باهاشون حرف زدم و گریه حتی تا راضی شدن) ثبت نام کردم از اونموقع وقتی دیدن هیچ تغییری توی ظاهر و اخلاق و … نداشتم دیگه این مشکل به طور کل حل شده و خیلی خوشحالم امیدوارم شماهم بتونی اعتمادشونو جلب کنی😊

    2. عیب نداره بازبان شیرین باهاشون حرف بزن من هم همینطور بودم مدتی ولی الان باهام خوبن 🌷🌷

  8. تروخدا کمکم کنید بابا گیر نمیده اما مامانم گیر میده بهش میگم میخواهم برم خانه ماما بزرگ میگه نه در حیاط وای میستی زشته الان۱۱سالمه قسم خوردم میگم من در حیاط نمیرم میرم خونه طبقه بالا بخدا تازه مادرجونم هست میگه نه الان تو سن ۱۱سالگی افسردم تروخدا کمک کنید دیگه خسته شدم من خانواده بابام سطحشون و فرهنگشون خیلی بالاست اما خانواده مادرم فرهنگشون پایینه کمک کنیدددددد

  9. بابام خعلی بهم گیر میده و مامانمم خعلی شکاکه دیگه دارن دیوونم میکنن حرفم که باهاشون میزنی نمیفهمن
    من دیگه بزیدم

  10. سلام. من 13 سالمه و همیشه سر هر چیزی با والدینم دعوا دارم. من یک برادر دارم و چون خونمون 2 خوابه هست منو داداشم تو یک اتاقیم و وسایل اون زیاده چون 8 سالشه و در سن بازی. نصف اتقا رو اون گرفته با اسباب بازی هاش.
    نصفش رو هم مامان بابام و اگه یک گوشه کناری مونده باشه مال من…
    هروقت میگم که خودتون اتاق دارین بهم میگن خونه به اسم مایه و تو فقط باید توش زندگی کنی.
    من الان اتاقم خیلی بهم ریخته است و به من میگن برو اتاقت رو مرتب کن، درحالی که من اصلا جایی برای مرتب کردن ندارم ، اگر هم مرتب نکنم غر غر می کنن که چرا مرتب نکردی. الان این چند روز هم بهم میگن برو بیرون، ما جایی برای تو نداریم و بهترین پسرشون رو هم داداشم انتخاب کردن. الان این چند شب به خودم میگم که من الان برای چی تو دنیا هستم نه کسی بهم اهمیت میدهه نه کسی منو دوست داره. اصلا من امیدی برای زندگی ندارم و واقعا از ته قلبم دوست دارم خودم ر. بکشم. لطفا کمکم کنید تا این مشکل بدون خودکشی رفع بشه. ممنون

  11. هر چند نظر دادن در این رابطه خیلی سخته و شرایط برای همه یکسان نیست ولی در نهایت این شما هستین که به رفتار خانواده تان دامن میزنین این مشکل مشکل من هم بوده و هست ولی سعی در کنترلش دارم راه حلی که من پیشنهاد میکنم اینه حساسیتتون رو کم کنید

    اول سعی کنید کمی از اشتباهاتتون کم کنید چون حتی خانواده های غیر کنترل گرا هم وقتی فرزندشون اشتباهیی میکنه تا حدودی اون رو محدود میکنن
    دوم وقتی اشتباهی ندارین ضعفی نخواهین داشت
    و با حفظ احترام خانواده با ارامش
    جواب تمام سوالاتشون رو میدین
    هردفعه که با ارامش بیشتر جواب دقیق تری بدین
    حس اطمینان درشون زنده میشه
    و این کنترل ها کمتر میشه
    ————-
    در ادامه
    هیچ خانواده ای به فرزندش زنجیر وصل نکرده و این محدودیت ها قبل از خانواده تو ذهن شما شکل گرفته خلاصه و نهایت کاری که خانواده کنترل گرا میتونه بکنه
    داد و فریاد که هرچی بی تفاوت باشین کمتر میشه
    چون تمام این حس از رویه علاقه بیش از حد و شیوه بیان غلطه
    اونا حتی دلشون نمیاد بیش از یک هفته پول تو جیبیتون رو قطع کنن
    چون خانواده ای که علاقه ای به فرزندش نداشته به تربیت و کنترلش حتی فکر هم نمیکنه

    شما همیشه اون چیزی رو که دوست دارین تمیز میکنید میشورید و باب میلتون نگه میدارین پس خیال اینکه اگه شما به قوانینشون عمل نکنین قراره اتفاق ناگواری بیافته رو از سرتون خارج کنید
    اول خودتون رو از دست افکار خودتون و ترس خودتون ازاد کنید …

    امیدوارم بهتون کمک شده باشه برای تمام کسانی که این مشکل رو دارن ارزو میکنم مشکلشون رفع شه چون واقعا گرفتن ازادی
    حتی از طرف پدر و مادر درد ناکه ❤️

    1. سلام
      من مشکلی که دارم مامان بابام همش با هم دعوا میکنن همش هم سر فامیلاشونه این طرف فامیل خودشو میگیره اون طرف فامیل خودشو مثلا زن داییم با داییم‌قهر کرده مامانمم با بابام دعوا کرده که قهر کنه بعد این وسط من افسرده میشم الان ۵ ساله تقریبا هر روز دعوا میکنن بعضی وقتا نزدیک بوده کار به طلاق بکشه توی هر موردی توی کارم فضول میکنن حتی خالمم اینکارو میکنه و هیچی بهش نمیگن دیگه خسته شدم الان ۱۵ سالمه دیگه امیدی به زندگی ندارم هی میگم بالاخره یه روزی میمیرن راحت میشم از اون طرف میترسم بمیرن فامیلاشون بیان هرچی ارثیه منه ببرن

      1. سلام من ۱۷ سالمه و میخوام یک موضوعی به مامانم بگم ولی چون خیلی بهم از هر لحاظ گیر میدن میترسم و نمیگم

  12. سلام من من 16سالمه و این ماه وارد17سالگی میشم
    مشکلم اینه که اصلا با مامانم دردو دل نمیکنم خب دلیلش اینه که هر چی بهش میگم به همه میگه مثلا ب طور مثال پیشش گریه کنم به همسایه دوستش استادم همه میگه و من کسی رو ندارم مشکلاتمو بهش بگم هر جا میرم پشت سرمه باهام مثل یه بچه 7ساله رفتار می‌کنه اعصبانی میشه سر من خالی می‌کنه هر چی دلش میخواد بهم میگه
    اگه سرم توی گوشی باشه یه جور نگاه می‌کنه که آدم دوست داره سرشو بکوبه به دیوار
    حالا خوبه می‌دونه من هیچ کاری نمیکنم
    میگم حداقل حیون خونگی برام بگیرید نمیگیرن
    بابامم ک اصن نگم تا از در میاد ماهوارو خاموش می‌کنه میزنه اخبار تلوزیون از صبح تا شب جوری که من میتونم جای مجریه برم حرف بزنم دو دقیقه می‌خوام چک کنم ببینم فردا باشگاه تشکیله یا نه میگه همش تو گوشی ای و هی گیرای الکی
    وقتی هم که تو باشگاه ام مامانم میگه با این دیگه حرف نزن با اون دوست نباش چرا با فلانی حرف زدی خب یکی بگه من دیگه بچه نیستمممم
    یا مثلا میگم مامان میشه برم بیرون میگه نه میخوای بری بیرون چیکار
    دیگه خسته شدم واقعا حق هیچ کاری رو ندارم
    می‌شینم فیلم نگاه کنم میگن فیلم باز بهم خب چرا یه راست نمیگن برو بمیر بهم
    من از کلاس 5ابتدای یه دفتر خاطرات داشتم ک دوسال پیش مامانم کیلیپشو پیدا نکرده بود بالاشو پاره کرده بود بعد برش داشته بود برده بود خونده بودش بغدم صفحه هاشو پاره پاره کرده بود من دیدم فهمیدم باهاش قهر کردم و دفترمو تو اتاقم آتیش زدم بعد اون هر جا می‌رسید منو با خاطراتم مسخره میکرد جلوی همه
    خستم کرده عین مرغ تو خونه ام بعد حالا اگه مادری با بچه اش بد رفتاری کنه میگه نه این کارو نکن اون جونه ولی با من ی طور دیگه رفتار می‌کنه
    هر حرفی میزنم می‌ره ب همه میگه

  13. سلام من نمیدونم چرا ولی پدرم میگه رفتار افتضاح میگه رفتار جوریه که آدم اصلا میپرسه یا آدم ناراحت میشه میگه که رفتار از قبل بدتر شده مثل میمونه انکار من پسرتم تو پدر میگه جاها عوض شده بد برخورد میکنی و…میخواهم بدونم واقعا چرا من مشکلی ندارم اگه یه مثال بزنم اینجوری بودا که دارم یه سریال میبینم میگه عوض کن منم میگم نه میگه رفتار ات بد شده من گفتم خب تو در خواست کردی منم گفتم نه الان مشکل چیه؟ اصلا نمیدونم چرا من اخه من چیکار کردم اخلاقم خوبه خوش خنده و با ادب بعد حالا یه رفتار بد اون هم از دیدگاه پدر یعنی اینقدر اذیت کننده و تعجب برانگیزه؟لطفا کمکم کنید واقعا دارم دیوونه میشم همش داره میگه بعد حالا هم میخواد درکش کنم کی تا حالا منو درک کرده که من درکش کنم؟کمکم کنید!

  14. من پونزده سالمه .
    پدرم خیلی گیر میده .
    منطق و حرف منطقی رو هم کلا نمیشناسه .
    تعاریفی بسیار نامعقول برای خواسته هاش داره .
    خیلی خودبینه بعضی وقتا فکر میکنم خیلی عقده ای و تنهاس چون انگار میخواد با فشار اوردن رو من به احساس قدرت کنه .
    من نمیتونم از خونه بیرون برم چه با فامیل چه با دوستام .
    حتی چون خونمون شلوغه خواستم برا درس خوندن خونه مامان بزرگم بمونم میگه یا خونه خودمون یا درس بی درس .
    شاید فکر کنید پسرخاله ی بزرگی چیزی دارم .
    درصورتی که به جز من و داداشم همه نوه ها خردسالن.
    اصن متوجه منطقش نمیشم .
    انگار میخواد برده بگیره .
    اجازه نمیده بالغ شم و ذره ای مستقل بشم.
    همش تهدید میکنه .
    به خوشبختیم.
    میگه اگه دچار فلان خطا بشی ، کاری با زندگیت میکنم که خودم شبا از عذاب وجدان خوابم نبره .
    میخوام از دستش در برم .
    اما خداروشکر به راه های احمقانه فکر نمی کنم.
    درس میخونم و دانشگاه شهر دیگه میرم البته این رویامه.تا اون موقع هم فقط کنار میام . اما گاهی با خودم میگم چرا کنار بیام ؟به حال از عمرم داره میره .
    حس می کنم هیچ اراده و قدرتی ندارم .
    بدبخت !
    کاش یه رها یافته ، نظرشو مینوشت .
    ازاد شدم
    ازادشدم ننه
    ایشالا ازادی قسمت همه
    🙋🙆✌

  15. سلام 16 سالمع دیگ واقن بریدم…
    همه دوستام به خاطر سختگیری های پدرو مادرم ولم کردن
    خیلی داغونم
    حتی بیرونم نمیتونم برم
    ی روز که رفتم بیرون با دوستام که تولد دوستمونو تو کافی شاپ جشن بگیریم متوجه شدم که پدرم تمام مدت یواشکی منو پاییده و بعد اون ماجرا به خاطر دوستام کلی سرزنش شدم… به خاطر اینکه کمی بلند خندیدیم
    امروزم دیگ حالم داره بهم میخوره همین الان فهمیدم سابقه سرچ گوگل گوشیم توسط مامانم داره چک میشه…
    نقش حریم شخصی و اعتماد این وسط چیه؟
    فقط میخام دست از سرم بردارن بزارن اونطوری که میخام زندگی کنم…نمیخام کنترلم کنن این زندگی منه نه
    میخام باهاشون اوکی باشم ولی مث اینکه من باید تابع خواسته های اونا باشم تو زندگیم…
    خستم لطفا یکی کمک کنه

    1. سلام من ۱۴ سالمه و امسال میرم تو ۱۵ دیگع واقعا خسته شدم
      مامان بابام تو همه چی بهم گیر میدن اصن رویا های منو نمیبینن بهم میگن تو باید دکتر شی مدام چکم میکنن شکاکن
      تو حجابم و نمازمم مدام باهاشون مشکل دارم اونا مذهبین ولی من ن حجاب دارم ن نماز میخونم
      همش گوشیمو چک میکنن حتی سرچای گوگلمم چک میکنن هی میگن با فلانی دوست نشو این دوستت فلانه با من دعواشون میشع میرن ب دوستام گیر میدن تا ی لحظه میخوام برم تو گوشیم گیر میدن ک الان داری تو گوشیت چی کار میکنی حتی نمیزارن از خونه بیرون برم دارم میمیرم کلی گیرای دیگع ام میدن ک اگع بخوام تایپ کنم خ زیاد میشع همش با پولشون منت میزارن رو سرم ک هیچ بابایی برا بچش ۶ سالگی موبایل نمیخرع هیچ بابایی فلان نمیکنع دیگع دارم روانی میشم یا حتی چتامم میخونن
      بعدشم میگن ما خیرتو میخوایم این خیره واقعا؟! کل نوجوونی منو حدر دادن
      من تا دم خود کشی هم رفتن تو این سن کمم موهام سفید شدن از بس حرص میخورم
      خستم بخدا
      هی گیر میدن بیا ظرف بشور اتاقتو جم کن افکارشون خیلیی املانه و قدیمیه مثلا میگن دختر باید پای باباشو ببوسه یا لباسای باباشو اتو کنع من نمیخوام اتو کنم نمیخوام ببوسم
      یا هعی بهم میگن تو خیلیی رفتارت تهاجمی و تنده
      و القاب زشتی مث عنتر منتر و اینا بهم میدن واقعا ازشون متنفرم هر روز ارزوی مرگشونو دارم

      1. وا…من واقعا درکتون نکردم این کامنتارو…ارزوی مرگشونو داری؟خدایی؟اگه بگم من 17 سالمه و خیلی بیشتر ازتو مشکل دارم باورم میکنی؟؟علاوه بر مشکلاتی که گفتی من کتک میخورم تهدید به مرگ شدم اگه نمره های دلخواهشونو واسشون نیارم ده تا حرف تو عصبانیت و حتی شرایط عادی خوردم که کاشکی اون موقعی که تو داشتی به دنیا میومدی سیاه میشد و… ولی ارزوی مرگ کنم واسشون؟نخندون منو… درسته که درکشون نمیکنیم که چرا انقد فضول مان ولی این دیگه این قابل درکه که بابات/مامانت دارن جون میکنن که سر سفره پیش تو شرمنده ت نباشن کار میکنن که وقتی داری راجب خانوادت با دیگران حرف میزنی با غرور بگی من اینجور خانواده ای دارم!(ک خب شاید همیشه هم با غرور نباشه ها بیخیالش@_@) علاوه بر اینا من دوران تو رو داشتم یه ادم بیست ساله دوران منو یه ادم 70 ساله دوران هممونو گذرونده و زنده اس! پس جا نزن بخاطر یه خانواده سختگیر که کلی کار داری هنو!و اینو هم به خودت بگو که درسته من درد و رنج میکشم ولی من تنها کسی نیستم که درد و مشکل دارم…اینکه اگه تو یه روز بدی داشتی یادت بمونه یکی یه جای دنیا روز بدتری داشته این یه روزه بده نه یه زندگی بد! ادامه بده ننمیگم همه چی به بی نقص ترین شکل ممکن درس میشه بچه ها ولی قطعا روزای بهتری در راهه فقط کافیه باورش داشته باشی..ماها اضافه ایم ولی هنوزم بخشی از دنیاییم نه؟خیلی از مردم به خودشون باور ندارن ولی تو به خودت باور داشته باش…فکر نکن ادم خیلی مثبت اندیش و بی دردیم خود من..ولی راستش فقط با همه بدبختیام خوشحالم که ادامه دادم و پنج سال پیش اشتباه نکردم از اون ارتفاع نپریدم… فقط میخوام بخندی و حداقل شاد تو زندگیت شی قول میدم شرایط بهتر میشه!فایتینگ!!

  16. واقن فک میکنن این ینی تربیت درست؟
    بخدا جوونیم دل داریم هر کاریم که باب میلمونه و میخایم انجام بدیم با کلی دعوا و بحثه تازه میگن سرکش شدی و نمیذان انجامش بدیم
    من خدم به شخصه روزی نیست که حداقل سه چهار بار سر موضوع های بیخود با مامانم بحث نکنم اون شاغله و با این گیر دادناش مثلا داره منو تربیت میکنه
    واقن هیچ حسی ندارم درمورد هر موضوعی که میخام باهاش درمیون بذارم کلی سرزنش میشنوم
    ما نمیگیم تربیتمون نکنین ولی با این کارا تربیت شدن که هیچی از همتون زده میشیم
    فقط یکم درکمون کنینننننن همیننن ..

  17. سلام من با پدرم خیلی خیلی مشکل دارم از نظر اون کل زنگی تو ظرف شستن و جارو کردن خونه و نون خریدن چشم گفتنه . اون به هیچ وجه به دستاورد های علمیم و درس خوبم وتلاش هایی که برا درس و مدرسه میکنم رو نمیبینه کلا فقط تو خونه رو من گیره هر وقت میخوام استراحت کنم یه کاری بهم میده بعدم باهم دعوا میکنه میگه چرا همون موقع که گفتم درجا اون کار رو انجام ندادی
    کلا همش تو خونه بهم گیر میده نمیتونم صحبت های مهم زندگیم رو بهش بگم و کلا در مورد این چیزا با مادرم صحبت میکنم . از زندگیم خیلی بدم میاد اصلا منو به اسم خودم صدا نمیکنه همش به هم بی احترامی میکنه با القاب بد منو صدا میزنه این موضوع سبب شده احساس پوچی کنم
    اگر همه ی کارایی رو هم که میگه انجام بدم به یه چی دیگه گیر میده و دعوا بپا میشه
    لطفا بهم کمک کنید

  18. من پدرم خیلی بهم غر میزنه مادرم اصلا پشتم نیست همش سر غذا سر خواب و سر هرچی بهم غر میزنه که همش بخاطر اون دوستات به مادرم میگه این سرش یک جا بنده .نمیدونم دیگه چیکار کنم دارم روانی میشم

  19. سلام
    من یه پسر ۱۵ سالم
    پدرم خیلی شکاکه‌ خیلی بهم گیر میده
    تا حالا نذاشته با دوستام برم‌ بیرون و دوستام ولم کردن
    همیشه تحت نظر داره منو …کلید قفل دوچرخمو برمیداره‌ نمی ذاره برم‌ بیرون…به مادرم هم میگه این بره‌ بیرون …پدرتو‌ در میارم‌
    مدام‌ به دلیل های مختلف گوشیمو‌ چک میکنه حتی به اس ام اس هام هم گیر میده …هرچند وقت یکبار هم پرینت تماس هام با گوگل ام رو میگیره چک میکنه
    حتی حق انتخاب هم ندارم‌ تو لباس خریدن‌ و نمی ذاره لباس مورد علاقمو‌ بخرم
    هی به مامانم میگه این برا‌ من پسر نمیشه …باید یکی دیگه دنیا بیاری …افسرده شدم میخوام زود دانشگاه قبول شم شهر دیگه بدم از دستش نفس راحت بکشم
    اما مادرم اون طور نیست خیلی درکم‌ میکنه
    همیشه هم سر من با بابام بحث میکنه بهش میگه این بچه تو سن حساس هست این همه اذیتش‌ نکن ‌….دیوانه میشه
    به نظر من اون یه روانیه
    خدایا کمکم کن

  20. من مامانم خیلی گیر میده همش میگه فلانی این کار رو کرد تو نکردی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن

لطفا Adblock را غیر فعال کنید.

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید